X
تبلیغات
رایتل

با من بمان
جهان اهنگ او دارد.تصمیم تو چیست؟قدم در راه گذاشته ای

امروز که تنهام میخوام با خودم بخندم

یعنی با یاداوری کارای دلقکی بخندم که مربوط میشن به رفتارای جارو و خواهر شوهر  دونفری که یه روزی چنان بد همو میگفتن به همدیگه علنا فحش میدادن اما الان به خیال باطل خودشون که منو حرص بدن با هم به ظاهر خوبن

روز 2 شنبه اول فروردین که رفتیم خونه مادر شوهر طرفای عصر بود که ما میخواستیم بریم خونه خواهر شوهر که مادرشوهر زنگ زد بهش و گفت

و ایشون بعد از 1 ساعت زنگ زدن و وقت تعیین کردن که راس فلان ساعت بیایین(والا ما تو این عمر25 ساله چنین چیزی ندیده بودم)این که اولین دلقک بازی 

ادم اگه جایی بخواد بره خوب میگه ما فعلا خودمون میخواهیم بریم جایی مثلا فردا هستیم

اگرم میگه منزل خودتونه وقت تعیین کردن چه معنی داره

این که از این جا

حالا 45 دقیقه مونده به اون ساعت تعیین شده  تاریخی توسط خواهر همسر, برادر شوهر اومد خونه مادرشوهر

جارو رو دیدم و  به خودش زحمت جلو اومدن نداد که بیاد حتی یه دست بده و تبریک عید بگه

گرچه من خوشحال شدم

و سر جام نشستم اینم دومین دلقک بازی 

خیلی جالبه ها تموم اتیش هارو خودش میسوزونه اونوقت بازم چشم دیدن من بدبختو نداره

بگذریم

اومده بودن واسه شام که مادر شوهر گفت فردا شب همه اینجا دعوتن

و اونا هم رفتن و ما هم راهی خونه خواهر شوهر شدیم

و نیم ساعتی اونجا بودیم

یه چیز خنده دار دیگه هم این بود که پذیرایی عیدو پشت سر هم وبدون کوچیکترین وقفه ای و تند و تند اورد

میخواستم بگم من بیشتر از تو مشتاقم که پاشم برم اینقد به خودت زحمت تند تند رفتن اومدن نده اینم از سومیش 

سه شنبه قبل از نهار رفتیم خونه برادرشوهر

ایندفعه دیگه جارو به من سلام نداد یعنی اصلا نگاه نکرد بازم من تو دلم خندیدم به این حماقت و حسادت تابلوش این چهارمیش 

از اونجا که پاشدیم اومدیم خونه و رفتیم پیش همسایه مادرشوهر

عصر هم با بچه های همسایه رفتیم جنگل و تا ساعتای 7 بیرون بودیمو کلی خوش گذشت وقتی اومدیم خونه خواهر شوهر اومده بود

یه سلام خشک و خالی کردم و رفتم اماده بشم که همون موقع من داشتم دستامو میشستم که جارو رد شد و باز نگاه نکرد این پنجمی 

منم اومدم برم تو اتاق جلوی همه از کنارش رد شدم اما اینبار من نگاهش نکردم و رفتم اماده شدم و رفتیم با اقای همسر دنبال سفارش پیتزا 

تو این مدت که ما نبودیم مطمئنم که این 2 تا دلقک باز حسابی با حسادتشون پشت من حرف زدن و داستان بافتن

حاضرم قسم بخورم

اخه خوب شناختمشون و میدونم چه جوری رفتار میکنن و طرز فکرشون چیه

اما واسم مهم نیست و یه جورایی خوشحالم که اینجوری بمونن

من که تصمیمو گرفتم و دیگه حاضر نیستم باهاشون هم کلام بشم حتی تو بدترین شرایط

مثل جارو هم بلد نیستم باج بدم خدارو شکر

وقتی برگشتیم ساعت 9.15 بود و دیگه سفره رو پهن کردن که سس هارو یادمون رفته بود بگیریم

دوباره با اقای همسر رفتیم سس خریدیم

مادرشوهر ازمون تشکر میکرد و میگفت ببخشید شما خودتون مهمون بودین و رفتین دنبال کارای من کلی حال کردم کلی خوشحال شدم از این درک و فهم مادرشوهر ولی من دوست دارم مادرشوهر همین جور جلوی من به همسری هم احترام بزاره و واسه کاری که میکنه جلوی من تشکر کنه از اقای همسر

خلاصه سفره که جمع شد من و همسری کنار هم بودیم 

مادرشوهر اومد از ما پذیرایی کرد

خواهرشوهر اومد میوه هارو گذاشت وسط 

جلوی ما نگرفت تا خود مادرشوهر اومد گرفت بقیه پذیرایی شده بودن

یهو از اون طرف خواهرشوهری بلند جوری که همه مخصوصا من مثلا متوجه بشم گفت روبه جارو گفت وای چقد کیفت خوشگله بیارش همه ببینن حالا خداشاهده کیفش یه چیز معمولی بود و به نظر من که خوشگل نبود خیلی خیلی هم بچگونه بود بقیه هم تعریف نکردن

بعد باز خواهرشوهر گفت چند خریدیش از کجا خریدیش 

و باز گفت کلا تو هر چی کیف میخری خیلی قشنگنتعجب

واییی خدای من این همون ادمی بود که پشت سر جارو به من میگفت این اصلا سلیقه نداره واسه هیچی  بچه بزرگ کردنشم همینجوره 

و جارو هم خودشو رسوند به خواهرشوهر و شرو ع کردن به تعریف از همدیگه اینم ششمین دلقک بازی 

توجه داشته باشین تموم این صحبت هارو خواهر همسر اغاز میکرد و کلا گرداننده مجلس بود

موقع بفرمایید شام هم خواهرهمسر گفت بیایید خودمون یه بفرمایید شام راه بندازیم و بحث شلوغ شد که باز دوباره خواهرشوهر گفت اگه جارو پیش غذا سوپ درست کنه اوله

ایییییییی خدا این خواهرشوهر همون کسی بود که میگفت این اصلا اشپزی بلد نیست  

بیچاره برادرم چی میکشه هر موقع هم که مهمون دارن غذاشونو از بیرون میگیره و برنجش رو هم مامانم درست میکنه 

یادمه میگفت ما هنوز دسپختشو نخوردیم  

حالا اینجور تعریف میکرد ازش 

بازم من خندیدم  (تو دلم)

و کلا طول مجلس اینجوری بودم

بخدا خیلی خوشحالم که اینا با هم اینجوری میکنن جلوی من

رفتاراشون هم اصلا برام اهمیت ندارن

اما مینویسم تا گاهی یاداوری بشه و بخندم و سندی باشه واسه اینده

موقع خداحافظی هم جارو ازمن خداحافظی نکرد منم جلو نرفتم 

من رفتم تو اتاق خواهرشوهر از در اتاق رد شد اما زحمت خداحافظی نداد و دم در گفت خداحافظ همگی منم جواب ندادم اخه من که همگی نیستم 







نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1390 توسط maryam
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20