X
تبلیغات
رایتل

با من بمان
جهان اهنگ او دارد.تصمیم تو چیست؟قدم در راه گذاشته ای

نگفتم که روز ۲شنبه مامان بابام اومدن پیشمون

اولش قرار بود ما بریم به خاطر کلاس من نرفتیم و من شنبه  زنگ زدم به مامان جریانو گفتم تا اونا یکشنبه دوشنبه بیان پیشمون

مامان هم زنگ زد ما دوشنبه میاییم و نهار چیزی درست نکن من  کله پاچه درست میکنم میارم و میوه هم نخرین چون بابات دیروز کلی میوه خریده من سهمتونو میاریم

منم گفتم نه. کله رو واسه صبحانه میخوریم تا شماهم زودتر بیایین و ونهار هم یه چیزی من درست میکنم.

حالا ما از عید فطری مامان اینارو ندیدیم و اونا هم مارو و بالطبع اونا بیشتر دلتنگ و نگران ما هستن.

اینارو داشته باشین:

۱.زمان: ۷.۵ شب ۱ هفته پیش -  مکان : پیاده روی تاریک - قصد : پریدن از روی جدول  به سمت خیابان جهت سوار اتوموبیل شدن - حادثه:بنده در حالی که دست اقای همسر به عنوان تکیه گاه دستمه به شدت پای راستم با جدوله مربوطه اصابت کرده ودر حالی از درد به خودم پیچیدم از  هر گونه واکنشی امتناع میکنم و فقط اطرافمو نگاه میکنم که خدارو شکر کسی نبود بهم بخنده و فردای اون روزخراش و چنان کبودی مواجه میشم که تا به حال تو عمرم اینجور کبودی در بدنم رخ ننمایانده بود(از اونجا که بنده دختر مامانی هم نیستم این جریانو به مامانم تلفنی مخابره نکردم)

۲.زمان ۵.۵ عصر روز یکشنبه-مکان :اشپزخانه خانه خودمان-قصد:ریختن اش نذری جهت خوردن (که همسایه اورده برایمان) از درون قابلمه ای که اقای همسر گوشه ی میز گذاشته بود .و ناگاه گوشه شیشه ای میز از بالا افتاد پایینه پام و بنده در ان لحظه فقط خدای خود را شاکر بودم که شیشه به اون سنگینی رو پام نیفتاد

۳.زمان ۹.۵ شب یکشنبه-مکان:در هال نشسته و یک چشممان به تی وی است و چشم دیگر به خرد کردن مرغ خریداری شده برای غذای فردا ظهر -ناگهان از اشپز خانه صدایی شنیده شد و اقای همسر با سرعت لاکپشت به سمت اشپزخانه رفت و خبر ناخوشایند شکستنه بقیه شیشه میز را داد و باز بنده خدارا شکر کردم که از قبل در طبقه زیرین میز وسیله ای قرار داده بودم که باعث شده بود وسایلی که رو شیشه میز بودند سالم بمانند و انها خرد نشوند

و حال نتیجه گیری جالب اقای همسر از این اتفاقات:

مامان بابات فردا بیان فکر میکنن اینا همه کار من بوده و نیازی هم به ساختنه معادله ندارن چون همه چیز گواه بر زدو خورد شدید بین من و تو بوده و مکان ان هم لاجرم اشپز خانه بوده است

-------------------------------

و روز موعود رسید و اقای همسر با اب و تاب شروع به تعریف کردنه ماجرا کرد تا راه هر گونه فکر و خیالی را در سر والدین بنده ببندد

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

اقای داوود مقدسی واسه بنده کامنتی مبنی برانجام کمک  بشردوستانه ای فرستادن واسه کمک به یه کودک که محتاج گروه خونی ب+ است من خودم گروه خونیم چیز دیگه ای اما هر کس میتونه کمکی کنه خواهشا دریغ نکنه

بدین شرح:

سلام
یه اعلامیه رو دیوار بیمارستان زده بودند با دستخط کودکانه و نه چندان زیبا. در این اعلامیه اومده بود که یه کودک 9 ساله بنام محمد حسین محمدی برای پیوند مغزاستخوان نیازمند گروه خونی ب مثبت بود. با توجه به اینکه وبلاگ شما به عنوان یه رسانه جمعی میتونه بینندگان و خیرینی رو برای اهدای پلاکت به این کودک 9ساله باخبر کنه ازتون خواهش می کنم این شماره تلفن رو تو وبلاگتون قرار بدید و بگید که نیازمند گروه خونی ب مثبته. تو روزهای بعد انشالا اطلاعات دقیقتری از این بیمار بهتون ارسال می کنم. آخه امروز سرسری فقط شماره تلفنش رو نوشتم.
09137444843 B+



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389 توسط maryam
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20