X
تبلیغات
رایتل

با من بمان
جهان اهنگ او دارد.تصمیم تو چیست؟قدم در راه گذاشته ای

سلام

من برگشتم

عصر ۴ شنبه راه افتادیم به طرف خونه مادر شوهر

سر شب که رسیدیم رفتیم یه سر پیشه ۲ تا خاله های اقای همسر

اخر شب هم رفتیم خونه و شام خوردیمو خوابیدیم

عصر تو راه که داشتیم میرفتیم خونه مادر شوهر اقای همسر گفت فکر کنم زن داداش عروسی نمیاد

گفت چون واسه عروسیه ما داداشم نیاوردش الانم میگه من نمیام خودت برو

من که اصلا به روی خودم نیاوردمو هیچی نگفتم

ولی تو دلم مطمئن بودم این کلاغ صفت داره ارد زیادی میده و امکان نداره نیاد از بس فوضوله

و نذر کردم اگه نیاد یه پولی بندازم صندوق مسجد

چون مطمئن بودم اگه بیاد  هر قدمی بردارم ۲ دقیقه بعدش خواهر شوهر خبر داره

خلاصه ۵ شنبه شدو همون اول صبح خبر رسید که جاری میاد

خلاصه ساعتای ۵ راه افتادیم چون عروسی تو شهر دیگه ای بود ساعتای ۷.۵ رسیدیم و رفتیم یه سر خونه پدر بزرگ اقای همسر و از همونجا اماده شدیم بریم عروسی و رفتیم

عروسی دلچسبی نبود چون ما مثل غریبه ها اونجا بودیم

شب هم ارکست داشتن و تا ساعتای ۳ اونجا بودیم

تو این مدت از اول تا اخر مجلس جاری موبایلش دائم دستش بود و تمام خبر هارو به خواهر شوهر مخابره میکرد

خیلی واسم عجیبه اینجور اخلاقای جاری.دقیقا نقش خری رو داشت که بار میکشید

منم که کلا محلش ندادم از همون اول فقط یه سلم کردمو اخرشم خداحفظ

البته از یه ادمه دیپلم ردیه تازه به دوران رسیده تلفنچی (شغله اصلیشم همینه)چیزه دیگه ای بر نمیاد

باور نمیکنین پشت تلفن چه جوری حرف میزنه حالا با هر کی فکر میکنه الان تو فرودگاه بین المللی داره پیج میکنه

اهان اینم بگم الو پشت تلفنو میگه اله سلام رو هم میگه سلاااای

خلاصه

شب هم رفتیم ونه دایی اقای همسر خوابیدیم ۲ تا اتاق بیشتر نداشتن.که تو یکیش خودشون خوابیدن و برادر شوهرو زنش با سرعت قرقی رفتن تو یه اتاق که یعنی جای ماست اصلا به روی خودشون هم نیاوردن که یه تعارف بزنن و جای مارو هم تو حال انداختن که ما هم گفتیم رو حیات بخوابیم تو تراس راحتتریم

خلاصه صبح شد و ظهر دعوت خونه عمو ی اقای همسر بودیم و قبلش رفتیم مزار پدرشوهر جاری نیومد و بعد هم عازم  خونه عمو شدیم که تو راه بین راه تصمیم گرفتیم دست خالی نریم و رفتیم یه گلدونه از این گل تایلندیا گرفتیم

جاری به خودش زحمت نداد حتی بیاد نظر بده اما من پایین شدمو یه گله خیلی قشنگ انتخاب کردیم و بردیم

عمه ی اقای همسر هم بود

  کلی با همشون گرم گرفتم و جاری که انگار چیزی تو گلوش گیر کرده باشه از اول تا اخر با خودش بود

عصر هم راه افتادیم رفتیم به سمت خونه

و ساعتای ۶ رسیدیم و برادر شوهرو پیاده کردیم و رفتیم خونه مادرشوهر و بعد از انداختن خستگی من و اقای همسر رفتیم سرزمین رویایی و کلی بازی کردیم

وقتی برگشتیم یکی از خاله های همسر اونجا بودو با اونا هم رفتیم پارک

شنبه هم مرخصی داشتیم و صبحش به خرید بیرونو اینور اونور گذشت

که وسط راه اقای همسر ضد حال زد که من دلم واسه پسر خواهرم تنگ شده و میخوام ببینمش

منم گفتم من که نمیام خونه خواهرت تنها هم بری بدتره و یکمی شکراب شدیم

عصر هم دوباره بیرون بودیم که اقای همسر گفت ازت خواهش میکنم بیا بریم به بهونه بچش همه چی تموم میشه .گفتم من شروع نکردم که تمومش کنم

بعدم من شب عروسی با اینکه خواهرت ازبک بازی در اورد اما من رفتم سمتش و دستش گرفتم که بیاد باهامون برقصهواما بعد از اون من حرکت مثبتی از خواهرت ندیدم

من نمیام  خودت خواستی تنها برو

اونم نرفت اما خط نشون کشید که جبران میکنم

خلاصه شب هم با خاله های همسر رفتیم پارک جنگلی و پیتزا خوردیم و بعدم ما عازم خونه شدیم

و الن هم در خدمت وبم

فقط خدا به خیر کنه حرفهایی که جاریه کلاغ سر هم داده و تحویله خواهر شوهر داده چی بوده

بخدا خیلی جالب میشه اگر که حرفهایی که این ۲ تا موجود ناقص العقل رو که پشت سر از همدیگه به من گفتنو به هر کدوم بگم.یعنی قیامتی بپا میشه از از اون قیامتا

اما من بی فرهنگ نیستم و نمیشم ...





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389 توسط maryam
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20