X
تبلیغات
رایتل

با من بمان
جهان اهنگ او دارد.تصمیم تو چیست؟قدم در راه گذاشته ای

سلام 

برگشتم   

---------------------------------------------------------------------------------------  

بعدا نوشت: نیمه شعبان  ولادت امام زمان به همه دوستای گلم تبریک میگم 

واسه ظهورش همه دعا کنیم 

الهی که عید مراد گرفتن همه باشه 

سه شنبه عروسیه دوستم بود خوش گذشت   

عروس هم خیلی ملیح شده بود (اخی هنوز باورم نمیشه که عروس شده)

گر چه من و اون یکی دوستم زهره از اول تا اخر مجلس فقط حرف زدیم 

اخرشم چون دیگه مجلس تموم شد از هم خداحافظی کردیم وگر نه حالا حالاها حرف داشتم بزنیم  

تا جمعه هم مقدمات اماده شدن واسه عروسیه پسر داییمو میچیدیم 

اهان اینو نگفتم :  

چهار شنبه صبح رفتم ارایشگاه موهامو دکاپاژ کردم و یه رنگ بلوند زد به موهام  

اولش دودی میخواستم خودم اما  ارایشگره تشخیص داد بلوند بیشتر بهم میاد  ما هم قبول کردیم 

قشنگ شد مامانم کلی خوشش اومد  

اقای همسر هم که ۵شنبه نیومد چون جمعه صبح هم باید سر کار می بود 

جمعه عصر هم رفتم ارایشگاه وای که چه خبر بود 

رفتم به خانمه گفتم من ۷ وقته اتلیه دارم باید سریع اماده بشم چ.ن وقتم گرفته بودم 

که ساعاتای ۲۰/۷ اماده بودم 

که اقای همسر اومد دنبالم و رفتیم اتلیه عکس گرفتیم اقای همسر هم خیلی خوشش اومد از رنگ موهام و ارایشم 

کلی سر به سرم گذاشت ... 

بعدم رفتیم تالار که اونجام همه هی هموجور ازم تعریف میکردن  

راستی مامان اقای همسر هم اومد عروسی 

وسطای مجلس رفتم کنار مادرشوهرم نشستم واسه خالی نبودن عریضه 

تو گوشم گفت : مامان خیلی خوشگل شدی هزار ماشالله چشم نخوری  

منم کلی کیفور شدم هموووجووور 

هموجور هی رقصیدیم هی رقصیدیم هی شادباش گرفتیم  

اخر شبم که رفتیم عروس کشون خونه عروس داماد که فقط جوونا بودنو هی رفصیدن جلو ماشین عروس 

خلاصه کلی خوش گذشت 

جای همه خالیییی 

اخر شبم که اقای همسر شیطنتش گل کرده بود اما موفق نشد به نیتش برسه چون من عذر داشتم  

که هی به شانس بدش لعنت میداد یعنی صحنه ای بود 

دیروز هم اقای همسر مرخصی گرفته بود دیگه بعد از رسوندم مامانش ما هم راه افتادیم اومدیم بیاییم خونه 

وسطای راه یه شهر کوهستانی هست که عصر انگاری بارون اومده بود یعنی هوایی داشت 

فقط تند تند نفس عمیق میکشیدیم 

ما هم تصمیم کرفتیم تو همون شهر شامی که مامان همراهمون کرده بودو بخوریم 

اومدیم پایین واز هوای بهاری اونجا لذت بردیمو شام نوش جان کردیم 

بعدم که اومدیم تو خونه و خوابیدیم 

و دوباره روز از نو و روزی از نو 

ببخشید سرتونو درد اوردم 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389 توسط maryam
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20