سلام به دوستای گلم
ببخشید که این چند وقته نیومدم نت و به کسی سر نزدم
اخه حالو روزم تعریفی نداشت و رفتم پیش مامانم که کمی بههتر بشم
حالا تو این اوضاعو احوال ویارای من
اقای همسر هم دیسکش عود کرده
رسما زندگیمون رو هواست
محتاج دعاهای تک تکون هستم
فعلا
|
با من بمان جهان اهنگ او دارد.تصمیم تو چیست؟قدم در راه گذاشته ای
|
||||
|
سلام به دوستای گلم ببخشید که این چند وقته نیومدم نت و به کسی سر نزدم اخه حالو روزم تعریفی نداشت و رفتم پیش مامانم که کمی بههتر بشم حالا تو این اوضاعو احوال ویارای من اقای همسر هم دیسکش عود کرده رسما زندگیمون رو هواست محتاج دعاهای تک تکون هستم فعلا نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 توسط maryam
سلام ملیکم یلداتون مبارک ایشالله همه تو جمع های صمیمی و سر سفره های پر از برکت بهتون خوش بگذره ما که امسال هم تنهاییم البته با اضافه ی یه مورچه حسابی جمعمون شلوغه ------------------ خوب برم ادامشو بگم تا اونجا گفتم که 3شنبه صبح روز بعد از عاشورا باز چک کردمو اما منفی بود ساعتای 10 صبح بود که خواستم برم دوش بگیرم(گفته بودم که بیبی چک رو انداختم تو سطل حموم) از ژیلت استفده کردمو اومدم بندازمش تو سطل دیدم وااااااااااااااااااااااااااااا از نزدیک نگاهش کردم دیدم نه انگار خیلی خیلی قرمزن خلاصه باز شک و دودلی اومد سراغم اما با خودم میگفتم چون الان خشک شده دیگه اینجوریه و در اصل همون اول جواب درسته اما هی شیطون زیر پوستم تکون میخورد رفتم تو اتاق خواب در رو بستم به بهانه لباس عوض کردن که پریوش بویی نبره زنگ زدم به دختر خالم و بهش گفتم همون موقع اب پاکی رو ریخت گفت بارداری مبارکه منم هی میگفتم بابا اولش اصلا اینجور نبودا الان بعد از 7-8 ساعت این رنگیه گفت باشه درسته بعد ازم پرسید وقتی همون اول نگاه کردی بعد از چند دقیقه نگاه کردی گفتم همون لحظه گفت خوب دیگه از بس هول بودی درست این برگه بروشور رو نخوندی روشون نوشته بعد از 2-5 دقیقه جواب رابخوانید بعد از خداحافظی هموووجووور هی چشمام گرد میشد هی دویاره صافشون میکردم خلاصه به همسری اس مس دادم و توضیح دادم دیگه عصر هم که همسری از سر کار اومد دل تو دلمون نبود که بفهمیم واقعا منم اره یا نه حالا جلو این پریوش هم نمیشد خلاصه به هر بدبختی بود رفتیم ازمایش دادمو گفت نیم ساعت دیگه امادس که قرار شد بعد از کلاس زبانم بریم بگیریم بعد کلاس دیگه پریوش همراهمون نبود که لحظه خیلی پر التهابی بود من که نرفتم داخل و همسری خودش رفت گرفت البته یه حسی هی میگفت نیستی و وقتی اومد گفت بله دیگه نی نی داری و منو تو ماشین بوسیدو گفت مبارکه و خدایا شکرت اصلا باورم نمیشد واقعا تو شوک بودم اصلا نمیتونستم باور کنم هی به همسری گفتم بزار مامانت که رفت اونوقت بهش بگیم اما قبول نکرد نه که ایشون واسه جانفشانی همیشه اماده ان حالا چه رودررو بگیم چه با تلفن خوب فرقی نداره دیگه اومدیم خونه من که داشتم میترکیدم سلام کردمو پریدم تو wc همسری هم فرطی به مامانش گفت اونم بنده خدا باورش نمیشد اینقد گفت که باور کرد حالا فکر میکنید چیکار کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بلند نشد حتی مارو ببوسه فقط گفت مبارکه من از خدا خواسته بودم(جوری گفت یعنی من کلی دعا کردم که تو بلاخره حامله بشی"یعنی من حامله نمیشدم") هیچی دیگه منم زیاد خودمو خوشحال نشون نمیدادم خلاصه هی همسری میگفت باید اینو بخوری باید اونو بخوری میرم اینو میگیرم .... حالا پریوش عوض اینکه بگه اره مادر خیلی بهش برس برداشته میگه حتما نیازی نیست چیز خاصی بخوری همین غذاتو کامل بخور هر چی میخوری کم نخور منم جوابشو ندادم عوض کادو دادنو خوشحالیشه البته توقعی هم نداشتم اما فکر نمیکردم اینجوری بکنه خلاصه همون شب همسری به مامانم زنگ زدو خبرو داد و مامانم بهم زنگ زدو تبریک گفت و کلی سفارش کرد حتی به مادرشوهرمم زنگ زد تبریک گفت خلاصه از اون روز من دیگه کم کم به خودم قبولوندک که حاوی مورچه ای هستم ------------------------------------- یه نکته مهم واسه کسایی که مثل ما گول روش جلوگیریه طبیعی رو نخورن اونم مخصوصا اگه پیشگیریتون قبلش با قرص بوده من خودم حدود 1.5سال قرص مارولون میخوردم هیچی عوارضی نداشت خیلی هم عالی بود اما بعد از جریان این تحریمها دیگه این قرص وارد نشد با این حال من قرصهای مشابهه اشمثل دیان جاسمین و سیپروترون رو هم امتحان کردم که بهم اصلا نساخت واسه همین رو اوردیم به این روش که انگار تخمدانها بعد از مصرف چند دوره قرص ضد بارداری فعالیتشون خیلی زیاد و منظم میشه و .... خلاصه که حواستون باشه ما قصدمون این بود که سال اینده اوایل تابستون باردار بشم اما خدا انگار سرنوشت دیگه ای رو رقم زد خدارو شکر ایشالله این دورانم به خوبیو سلامتی تموم بشه محتاج دعای همتون هستم نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 توسط maryam
اومدم از اون لحظات شک و دودلی در مورد وجود این مورچه بگم و لحظه ای که فهمیدیم اینو گفتم که من دقیقا سر موعد اون پیش دلدردها و نشونه های خاله پری رو داشتم و منتظر اومدنش اما تو همون نشونه ها موند و خودش نیومد تا شد روز قبل از تاسوعا عاشورا که دیگه کامل از همون نشونه ها هم خبری نبود و منم حسابی مشکوک شدم اما به همسری هیچی نگفتم رفتم بیبی چک گرفتمو امتحان کردم که منفی بود و خیالم از دودلی راحت شد هر تاسوعا بی بی من نذری میده و همه اونجا جمع میشیم ما هم یکشنبه رفتیم و همه دور هم جمع بودیمو هر کسی یه کاری میکرد و یه کمکی میداد روز تاسوعا هم که روز پخش نذری بود من کلی کمک کردمو هی میگفتم میخوام ثواب کنم و کلی کارای سنگین انجام دادم (الهی بمیره مامانت که نمیدونست یه لارو مورچه تو شکمم دارم شب شد از دختر خالم که این دورانو گذرونده بود پرسیدم که جریانه این بیببی چک ها چیه چقدر درست میگن که گفت اگه خارجی باشن 100% درست میگن اون بیبی چکی که من گرفته بودم چینی بود حالا هی من همووجور دوباره شک اومد سراغم که چرا اینجوری شدم از زنداییم هم پرسیدم گفت چون قرص میخوردی الان این جوری شدی و نگران نباش چیزی نیست تو این اوضاع من نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت چون همسری اصلا خودشو راغب نشون نمیداد که من باردار باشم منم فقط از خدا میخواستم هر چی که هست خیر باشه عاشورا هم ما رفتیم خونه مادرشوهر و عصر هم رفتیم شام غریبان که رسما یخ زدم تو اون سرما و از کمر درد داشتم میمردم بعد دیدم مادرشوهر هی مهربون شده هی خودشو خیلی مهربون نشون میده به شوهری گفتم به مامانت یه تعارف کن همراه ما بیاد انگار از خدا خواست حالا اون لحظه من پشیمون شدم چون میخواستم بفهمم واقعا باردارم یا نه و دوست داشتم اول از همه خودمو شوهری بفهمیم خلاصه شب موقع رفتن به همسری گفتم رسیدیم خونه به بهانه قرص برو داروخونه و بیبی چک خارجی بگیره تا اینو گفت مادرشوهر گفت یه شربت سینه هم واسه من بگیر خلاصه باید تا صبح صبر میکردم که صبح موقع بیدارشدن همسری منم رفتم چک کنم که بلافاصله نگاه کردم ودیدم بازم منفیه و انداختمشون تو سطل حموم و به همسری هم گفتم منفی بود بعد همسری رو به من گفت گرچه با خواست خودمون اقدام به بارداری نکردیم هنوز اما اگه مثبت بود خوشحال میشدم و کلی خودمو وعده داده بودم اینو که همسری گفت منم دلم میگفت که ای کاش مثبت بود حالا اینا همه به صورت موشو گربه بازی بود چون مادرشوهر فضول هم همه کارارو زیر نظر داره و هیچی از نظرش پنهون نمیمونه(این که میگم هیچی بخدا اغراق نکردم اگر چیزو هم نزاریم بفهمه و جلوش تابلو بازی در بیاریم امکان نداره نپرسه البته نه از من از همسری چون میدونه من دوس ندارم زیاد وارد جزییات بشه) بقیه اشو تو پست بعدی میگم نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390 توسط maryam
سلام دوستای گلم من الان صاحب یه مورچه چند میلیمتری هستم و به تشخیص دکتر اوایل هفته 4 بارداری ام هیچ تغییری در ظاهر و درونم به نظرم نمیاد دعا کنید در ادامه ی این مسیر شیرین و توام با سختی مشکل خاصی واسمون پیش نیاد بازم ممنون از همه ی دوستای عزیز ممنونم از سایه جون و ساره جون که منو راهنمایی کردن و بهم امید دادن ممنونم از بانوی سابق عزیز(مریم جون) و سپیده مهربون که خوشحال شدنو این خوشحالی رو به من هم منتقل کردن و من هم شاد شدم ممنونم از فاطمه خانوم و رویا خانوم گل وبهنوش عزیز بابت حرفهای مفیدشون تشکر میکنم از عادله عزیز و رها وکلیه دوستانی که بهم تبریک گفتن چندتا کامنت هم داشتم که اسم نداشتن وبه اسم من و نقطه بودن از اونا هم بابت راهنمایی هاشون ممنونم نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390 توسط maryam
به وبلاگ من خوش آمدید |
||||